من اولین بار است که خودم دروبلاگم مینوسم.محبت

من خیلی خوشحالم که میتوانم  بنویسم. خندونک

آرامآرامآرامآرام




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 / 5 / 1395 | 16:14 | نویسنده : مامان بیتا |




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 / 5 / 1395 | 15:46 | نویسنده : مامان بیتا |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 31 / 6 / 1394 | 18:09 | نویسنده : مامان بیتا |

 مادر

 

 

گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهـــــواره من، بیــــدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگــرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حـــرف و دو حـــرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آمــــوخت
لبخند نهاد بــر لب من، بــر غنچه گــل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست
شد مکتب عمر و زندگی طی، مائیم کنون به ثلث آخر
بگذشت زمــــان و ما ندیدیم، یک روز ز روز پیش خوشتـــر
آنگاه که بود در دبستان، روز خوش و روزگــار دیگر
می گفت معلمم که بنویس، گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت
گویند که می نمود هر شب، تا وقت سحر نظاره من
می خواست که شـــوکت و بزرگــی، پیدا شــود از ستاره من
میکرد به وقت بیقــراری، با بوسه گــرم چاره من
تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت
او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فـــــدا کرد، در راحت من بســــی جفا برد
یک شب به نوازشم در آغوش، تا شهر غریب قصه ها برد
یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت
در خلوت شام تیره من، او بود و فـــروغ آشیانم
میداد ز شیـــر و شیره جان، قــــوت من و قـــوت روانـــم
میریخت سرشک غم ز دیده، چون آب بر آتش روانم
تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
در پهنه آسمان هستی، او بود یگانه کوکب من
لالایــــی و شـــور و نغمه هایش، بودند حکایت شب مــن
آغوش محبتش بنا کرد، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من، بر غنچه گل شکفتن آموخت
این عکس ظــــریف روی دیوار، تصویـــر شباب و مستی اوست
وان چوب قشنگ گاهواره، امـروز عصای دستی اوست
از خویش به دیگــــران رسیدن، کاری زخدا پرستـــی اوست
شد پیـــــر و مــــــرا نمود بـــــرنا
پس هستــی من ز هستــی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست

( ایــــرج میـــــرزا )
وقتی قدر مادر رو میفهمیم که مادر میشیم و بچه مون وقتی برای جبران زحمت های مادر نمیگذاره...عجب چرخی چرخ روزگار!!!
 



[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 / 11 / 1393 | 11:59 | نویسنده : مامان بیتا |

بیتا جون در تاریخ سیزده دی ماه صاحب یک خواهر ناز به نام هستی شد.امیدوارم برای هم خواهر های خوبی باشید و همیشه در کنار هم روزهای  شاد و پرنشاط رو تجربه کنید.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 / 11 / 1393 | 11:49 | نویسنده : مامان بیتا |
تاريخ : چهارشنبه 15 / 5 / 1393 | 11:59 | نویسنده : مامان بیتا |




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 / 4 / 1393 | 9:48 | نویسنده : مامان بیتا |

 مسجد سهله، مهمترين مسجد پس از مسجد كوفه است كه در حدود سه كيلومترى شمال غربى مسجد كوفه(در كشور عراق) قرار دارد. و از نمادهاى انتظار به شمار مى آيد. منتظران ظهور حضرت، در مسجد سهله كه خانه امام قائم(عج) است حضور مى يابند و از خداوند تعجيل ظهور حضرت را مى طلبند. 

در مسجد سهله بُقعه اى معروف به مقام مهدى(عج) وجود دارد و زيارت آن حضرت در آن محل شريف براى منتظران مناسب است و از بعضى كتب مزاريه نقل شده كه شايسته است حضرت ولى عصر(عج) را در اين محل در حاليكه ايستاده باشند با اين استغاثه زيارت كنند: «سلام الله الكامل التام الشّامل العام و...».[7] 




امام صادق(عليه السلام) فرمود: 

«گويا حضرت قائم را در مسجد سهله همراه خانواده خود مى بينيم». 
سپس فرمود: 

«هيچ پيامبرى مبعوث نشد مگر اينكه در اين مسجد نماز خواند». 
يكى از ياران حضرت به نام ابوبصير عرض كرد: 

«آيا امام قائم(عج) همواره در اين مسجد خواهد بود؟ فرمود: «آرى مسجد سهله خانه امام قائم(عج) است».[8] 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : چهارشنبه 27 / 1 / 1393 | 8:25 | نویسنده : مامان بیتا |

شب های حرم امیرالمومنین بهترین شب های عمرم بود و حالا من ماندم و آرزوی دوباره این شب ها




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : چهارشنبه 27 / 1 / 1393 | 8:24 | نویسنده : مامان بیتا |

بیتا در بین الحرمین

برای همتون قدم زدن تو این شبا ، تو کربلا بخصوص بین الحرمین رو از خدا خواستم...  این شبا یه حسی بهت میده که با هیچی نمیتونی مقایسش کنی اونقدر زیبا و قشنگن که قابل وصف نیست. نمیدونم چه جوری اون حس قشنگی رو که داشتم و هنوز م با دیدن عکسا برام زنده میشه رو براتون توصیف کنم. الهی که برید و خودتون جرعه جرعشو بنوشید و مولکول مولکول اکسیژنش رو تنفس کنید با همه ی وجودتون... الهی که برید و تو شباش بمونید وسط بین الحرمین و ندونید به سمت کدوم حضرت سلام کنید. برادر بزرگ یا برادر کوچیکتر... حسین یا عباس... الهی که برید ودرک کنید اون حسی رو که وقتی کفشاتونو در میارید و پاتونو رو سنگای بین الحرمین میذارید و خنکای سنگها سلول سلول وجودتونو پر میکنه و نمیدونید چه اسمی براش بذارید... گیجه گیجید بخدا گیج گیج میشید و منگ که باید چیکار کنید.. هیبتشون اونقدر مسختون میکنه که لال میشید. اگه همه ی آبای خنک دنیا رو هم اون لحظه بپاشن روتون بازم حالتون جا نمیاد... فقط باید یه دل سیر نگاه کرد تا شاید بفهمی که کجایی و چیکار باید بکنی...

به علت مشغله فراوون مطلب بالا از وبلاگhttp://khanommoallem.blogfa.com/category/22 برداشته شده

 

این دوتا عکس مربوط میشه به بین الحرمین.یه خیابون که دوطرفش دوتا حرمه.عکس بالا حرم حضرت عباس هست و عکس پایین حرم سیدالشهدا.






[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : چهارشنبه 27 / 1 / 1393 | 8:24 | نویسنده : مامان بیتا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد